یه کم بی مزه ؛ یه کم با مزه !!!

بسم الله الرحمن الرحیم

نظرتون به یه سری واقعیت ها جلب می کنم . ولی بعضی هاش بی مزست ...

۱ . می دانید چرا ناپلئون همیشه از کمر بند قرمز استفاده میکرده و این که حکمت کمربند ناپلئون چیست ؟ این سوال برای خیلی ها پیش آمده و جواب آن فقط یک جمله است : از کمربند قرمز استفاده میکرده تا از افتادن شلوارش جلوگیری کند !

۲ . چرا روی آدرس اینترنت به جای یک دبلیو، سه تا دبلیو می‌گذارند؟ چون کار از محکم‌کاری عیب نمی‌کنه!

۳ . آخرین دندانی که در دهان دیده می‌شود چه نام دارد؟ دندان مصنوعی!

۴ . چطور می ‌شود چهارنفر زیر یک چتر به‌ایستند و خیس نشوند؟ وقتی هوا آفتابی باشد این کار را انجام دهند!

۵ . اگر سر پرگار گیج برود چه می‌کشد؟ بیضی!

۶ . چرا لک ‌لک موقع خواب یک پایش را بالا می‌گیرد؟ چون اگر هر دو را بگیرد، می‌افتد! 

۷ . چرا دود از دودکش بالا می‌رود؟ چون ظاهرا چاره دیگری ندارد!

۸ . شجاع‌ترین مرد جهان کیست؟ امام جمعه قزوین!

۹ . فرق باطری با مادرزن چیست؟ باطری اقلا یک قطب مثبت داره ولی مادرزن هیچ چیز مثبتی نداره!

۱۰ . اختراعی که برای جبران اشتباهات بشر درست شده چیست؟ طلاق !

۱۱ . چه طوری زیر دریایی بعضی ها رو غرق می ‌کنن؟ یه غواص میره در می‌زنه!

۱۲ . ناف یعنی چه؟ ناف نمره صفری است که طبیعت به شکم بی‌هنر داده است!

۱۳ . خط وسط قرص برای چیه؟ برای اینکه اگه با آب نرفت پایین با پیچ‌گوشتی بره!

۱۴ . اگه یه نقطه آبی روی دیوار دیدید که حرکت می‌کند چیست؟ مورچه‌ای است که شلوارلی پوشیده!

۱۵ . بعضی ها را چگونه برای همیشه می‌شود سر کار گذاشت؟ بر دو روی یک کاغذ بنویسیم : «لطفاً بچرخانید!»

۱۶ . چرا بعضی ها همیشه 18تایی به سینما می‌روند؟ برای اینکه برای زیر 18 سال  ممنوع بود!


۱۷ . چرا بعضیها با دو دستشان دست می‌دهند؟ چون فرق دست راست و چپشونو بلد نیستند!


۱۸ . چرا فیل از «سوراخ سوزن» رد نمی‌شه؟ برای اینکه ته دمش «گره» داره!

 

ردٌ پای خداوند

بسم الله الرحمن الرحیم

اومدم که دوباره بنویسم . خداوندا می دونم که تو هیچ وقت تو مشکلا منو تنها نمی ذاری . پس اگه نتونستم بنویسم . منو رو دوشت بذار و بجای من بنویس ...

 خواب دیدم بر روی شنها راه می روم ٬

 همراه با خود خداوند.

 و بر روی پرده شب ٬

 تمام روزهای زندگیم را ٬ مانند فیلم می دیدم .

 همان طور که به گذشته ام نگاه می کردم ٬

 روز به روز از زندگی را ٬

 دو رد پا بر روی پرده ظاهر شد ٬

 یکی مال من  یکی از آن خداوند.

 راه ادامه یافت تا تمام روزهای تخصیص یافته خاتمه یافت.

 آنگاه ایستادم و به عقب نگاه کردم .

 در بعضی جاها فقط یک رد پا وجود داشت ...

 اتفاقا ٬ آن محلها مطابق با سخت ترین روزهای زندگیم بود ٬

 روزهایی با بزرگترین رنج ها ٬ ترس ها ٬ دردها ٬ و ...

 آنگاه از او پرسیدم :

 خداوندا ! تو به من گفتی که در تمام ایام زندگیم با من خواهی بود

 و من پذیرفتم که با تو زندگی کنم .

 خواهش می کنم به من بگو چرا در آن لحظات درد آور مرا تنها گذاشتی ؟

 خداوند پاسخ داد :

 فرزندم ترا دوست دارم و به تو گفتم که در تمام سفرها با تو خواهم بود.

 من هرگز تورا تنها نخواهم گذاشت ٬

 نه حتی برای لحظه ای ٬

 و من چنین نکردم .

 هنگامی که در آن روزها یک رد پا بر روی شن دیدی ٬

 من بودم که تو را به دوش کشیده بودم .